تبليغاتX
سرداران غریب هشت سال مردانگی و استقامت

سرداران غریب هشت سال مردانگی و استقامت

سرداران غریب (شهیدان گمنام)

میلاد نور مبارک باد...

 

یا مهدی ادرکنی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 11:57  توسط سرباز گمنام  | 

سال نو مبارک...

 

سال نو مبارک

 

                                      یا حی و یا قیوم

   روزها بگذشت و تقویم زمان تکمیل شد    

                                               سالمان با صوت حوّل حالنا تحویل شد

   باز هم بر ما به خاک افتادگان درگهت

                                               صبح غمگین بدون حضرتت تحمیل شد

 

            با آرزوی بهترین و شادترین لحظات برای شما دوست گرامی در سال جدید.

 امید است در این سال تحت عنایات ویژه حضرت ولی عصر (عج) به تکامل و پیشرفتی دست یابیم که مورد رضای خداوند متعال و امام زمان (عج) باشد، و ابواب خیر و نیکی در این سال به روی تمامی بندگان درگاه الهی گشوده گردد، که در این میان خیری برایمان بهتر از فرج حضرت مهدی (عج) نیست...

                                                 اللهم عجل لولیک الفرج

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/02ساعت 7:29  توسط سرباز گمنام  | 

شهید دکتر چمران ...

نوشته ای از « شهید دکتر مصطفی چمران »

خدايا ترا شكر ميكنم كه حسين را آفريدي. اي خداي حسين ترا شكر ميكنم كه راه پرافتخار شهادت را در جلوي پاي روندگان حق و حقيقت گذاشتي.

 اي حسين دلم گرفته و روحم پژمرده، در ميان طوفان حوادث كه همچون پر كاه ما را به اينطرف وآن طرف ميكشاند، مايوس و دردمند، فقط بر حسب وظيفه به مبارزه ادامه ميدهم، و گاهگاهي آنقدر زيرفشار روحي كوفته ميشوم كه براي فرار از درد وغم دست بدامان شهادت ميزنم تا ازميان اين گرداب وحشتناكي كه همه را وانقلاب را فروگرفته است لااقل گليم انساني خود را بيرون بكشم و اين عالم دون و اين مدعيان دروغين را ترك كنم و با دامني پاك و كفني خونين بلقاء پروردگار نائل آيم ... اي حسين مقدس، روزگار درازي بود كه هر انقلابي را مقدس ميشمردم و نام او را با ياد تو توام ميكردم و قلب خود را ميگشودم و انقلابيون را و او را در قلب خود جاي ميدادم و به عشق تو او را دوست ميداشتم و بقداست تو او را مقدس ميشمردم و در راه كمك به او از هيچ فداكاري حتي بذل حيات و هستي خود دريغ نميكردم... اما تجربه، درس بزرگ و تلخي به من داد كه اسلحه و كشتار و انقلاب و حتي شهادت بخودي خود نبايد مورد احترام و تقديس قرار گيرد. بلكه آنچه مهم است انسانيت، فداكاري در راه آرمان انسانها، غلبه بر خودخواهي و غرور و مصالح پست مادي و ايمان به ارزشهاي الهي است. مقاومت فلسطين براي ما به صورت بت درآمده بود و بيچون و چرا آنرا ميپذيرفتيم و ميپرستيديم و راهش را كارش را و توجيهاتش را قبول ميكرديم. اما دريافتم كه بيش از هر چيز انسانيت و ارزشهاي انساني و خدائي ارزش دارد ـ و هيچ چيز نميتواند جاي آنرا بگيرد بايد انسان ساخت، بايد هدف را بر اساس سلسله ارزشها معين نمود و معيار سنجش را فقط و فقط بر مبناي انسانيت و ارزشهاي خدايي قرار داد. اي حسين، امروز نيز ترا تقديس ميكنم، اما تقديسي عميقتر و پرشورتر كه تا ا عماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق ميورزد و ترا ميخواهد و ترا ميجويد. اي حسين، دردمندم، دلشكستهام، و احساس ميكنم كه جز تو و را ه تو داروئي ديگر تسكين بخش قلب سوزانم نيست ... اي حسين! در كربلا، تو يكايك شهدا را در آغوش ميكشيد، ميبوسيدي وداع ميكردي، آيا ممكن است،‌ هنگاميكه من نيز به خاك و خون خود مي غلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاري و عطش عشق مرا بتو و به خداي تو سيراب كني؟ ، دلم گرفته و روحم پژمرده، در ميان طوفان حوادث كه همچون پر كاه ما را به اينطرف وآن طرف ميكشاند، مايوس و دردمند، فقط بر حسب وظيفه به مبارزه ادامه ميدهم، و گاهگاهي آنقدر زيرفشار روحي كوفته ميشوم كه براي فرار از درد وغم دست بدامان شهادت ميزنم تا ازميان اين گرداب وحشتناكي كه همه را وانقلاب را فروگرفته است لااقل گليم انساني خود را بيرون بكشم و اين عالم دون واين مدعيان دروغين را ترك كنم و با دامني پاك و كفني خونين بلقاء پروردگار نائل آيم ... اي حسين مقدس، روزگار درازي بود كه هر انقلابي را مقدس ميشمردم و نام او را با ياد تو توام ميكردم و قلب خود را ميگشودم و انقلابيون را و او را در قلب خود جاي ميدادم و به عشق تو او را دوست ميداشتم و بقداست تو او را مقدس ميشمردم و در راه كمك به او از هيچ فداكاري حتي بذل حيات و هستي خود دريغ نميكردم... اما تجربه، درس بزرگ و تلخي به من داد كه اسلحه و كشتار و انقلاب و حتي شهادت بخودي خود نبايد مورد احترام و تقديس قرار گيرد. بلكه آنچه مهم است انسانيت، فداكاري در راه آرمان انسانها، غلبه بر خودخواهي و غرور و مصالح پست مادي و ايمان به ارزشهاي الهي است. مقاومت فلسطين براي ما به صورت بت درآمده بود و بيچون و چرا آنرا ميپذيرفتيم و ميپرستيديم و راهش را كارش را و توجيهاتش را قبول ميكرديم. اما دريافتم كه بيش از هر چيز انسانيت و ارزشهاي انساني و خدائي ارزش دارد ـ و هيچ چيز نميتواند جاي آنرا بگيرد بايد انسان ساخت، بايد هدف را بر اساس سلسله ارزشها معين نمود و معيار سنجش را فقط و فقط بر مبناي انسانيت و ارزشهاي خدايي قرار داد. اي حسين، امروز نيز ترا تقديس ميكنم، اما تقديسي عميقتر و پرشورتر كه تا ا عماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق ميورزد و ترا ميخواهد و ترا ميجويد. اي حسين، دردمندم، دلشكستهام، و احساس ميكنم كه جز تو و را ه تو داروئي ديگر تسكين بخش قلب سوزانم نيست ... اي حسين! در كربلا، تو يكايك شهدا را در آغوش ميكشيد، ميبوسيدي وداع ميكردي، آيا ممكن است،‌ هنگاميكه من نيز به خاك و خون خود مي غلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاري و عطش عشق مرا به تو و به خداي تو سيراب كني؟

www.sajed.ir

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 16:13  توسط سرباز گمنام  | 

حرم حضرت فاطمه معصومه (ُس)

        

 میلاد کریمه اهل بیت

               حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها)

                                  بر عموم شما بزرگواران گرامی باد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/21ساعت 0:48  توسط سرباز گمنام  | 

درد دل ...

 

هر چند قصه تلخي است كه عرق شرم بر چهره مي نشاند

                      اما بگذاريد برايتان بگويم تا بي‌شرمان ، باز هم بر ما بخندند.

                          آنها كه ديروز بر شما هم مي‌خنديدند.

اي شهيدان ! بعد از شما :

          ما شما را به فراموشي سپرديم و بر مزارتان سنگ مرمر كاشتيم.

                                        دلمان را از شما بريديم و به دنيا پيوند زديم.

خرمشهر و آبادان را وا نهاديم و در "كيش " ، مات شديم.

          نمايشگاه گل و گياه بر پا كرديم تا كسي ياد شقايق‌زار شلمچه را نكند.

سربندها را از پيشانيمان باز كرديم و سرمان را بند دنيا كرديم.

         بي‌سيمهاي مقابله با دشمن را خاموش كرديم

                             وموبايل هاي تفاخر و تفريح را به دست گرفتيم.

 آري شهيدان !

                « از ما نپرسيد بعد از شما چه كرديم »

                         كاش كمي شرمنده مي شديم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 1:19  توسط سرباز گمنام  | 

مردان بی نام و نشان ...

کجایند مردان بی ادعا

 

           خداوندا ما را  نیز بر قافلۀ

                                  مردان بی نام و نشانِ  خویش برسان...

                                                           

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/14ساعت 0:35  توسط سرباز گمنام  | 

دستهاي بريده ...

   دستهاي بريده

 

   غروب يك روز زمستاني كه سربازان مسئول دسته همراه قاطر جهت بردن خواروبار به پاسگاه گروهان آمده بودند پس از اخذ خواروبار سوار بر قاطر راهي دسته ها شدند. در بين راه تبادل آتش دشمن شروع و با خمپاره اندازها و توپخانه تيراندازي مي نمود . 2 نفر سرباز همراه قاطر در بين راه مورد اصابت گلوله توپخانه دشمن قرار مي گيرند كه بر اثر تركش و موج انفجار قاطر دوتكه مي شود و به ته دره پرتاب مي گردد و 2 نفر از سربازان به درجه رفيع شهادت نائل مي گردند كه يك نفر از اين عزيزان بزرگوار بر اثر اصابت تركش به بدنش و همچنين موج انفجار گلوله دو دستش از بدنش قطع گرديده بود. بعد از اينكه آتش كم و خاموش شد به اتفاق همكارانم سريعاً به محل رفتم كه متاسفانه از دو جنازه فقط يك جنازه نسبتا سالم و ديگري تكه تكه شده بود. بچه ها بسيج شدند و دنبال قطعات و تكه هاي بدن آن بزرگوار مي گشتند حدود يك ساعت بعد از فاصله 70 متري دو دست قطع شده آن سردار رشيد و سرباز اسلام را پيدا كردند، وقتي دستهايش را جمع آوري و كنار بدنش گذاشتند. صحنه آب آوردن حضرت ابوالفضل (ع ) و قطع شدن دستهايش براي همه ما تداعي شد. بقدري اين صحنه غم انگيز و دلخراش بود كه همگي چندين ساعت گريستند و مي گفتند: اگر قمربني هاشم در كربلا به يار برادرش شتافت و دشمنان دستهايش را از بدنش جدا نمودند امروز در كربلاي ايران نيز شاهد بزرگان و سرداراني كه رهرو راه مكتب حضرت امام حسين (ع) و برادر بزرگوارش حضرت ابوالفضل العباس (ع) هستند مي باشيم .

                                          www.sajed.ir

                                                 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12ساعت 0:30  توسط سرباز گمنام  | 

تاراج دل ...

  تاراج دل به تیغ دو ابروی حیدر است

                             مستی جام عاشقان، از جام حیدر است

  بر سر در بهشت خدا حک شده چنین

                             بختش بلند هر که گرفتار حیدر است

 

    خوشا بر آنان که بختشان یارای رسیدن به عشق داشت...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/08ساعت 0:18  توسط سرباز گمنام  | 

یاد باد آن روزگاران ...

صلوات یادتون نره ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/25ساعت 3:59  توسط سرباز گمنام  | 

حدیث در منزلت شهید ...

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود :


    از افرادی که وارد بهشت می شوند هیچکس آرزوی بازگشت به دنیا را ندارد گر چه تمام آنچه در زمین است از آنِ وی شود، مگر شهید که او به سبب کرامتی که در شهادت می بیند آرزو می کند به دنیا برگردد و دهها مرتبه در راه خدا کشته شود.


                                                    
صحیح بخاری، ج4، ص26

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/25ساعت 3:53  توسط سرباز گمنام  | 

فکه دیگر جای من نیست ...

                           فکه دیگر جای من نیست....

   يكى از روزها كه شهيد پيدا نكرده بوديم، به طرف «عباس صابرى» (سال 75 در تفحص در منطقه فكه شهيد شد.) هجوم برديم و بنا بررسمى كه داشتيم، دست و پايش را گرفتيم و روى زمين خوابانديم تا بچه ها با بيل مكانيكى خاك رويش بريزند. كلافه شده بوديم.

   شهيدى پيدا نمى شد. بيل مكانيكى را كار انداختيم. ناخن هاى بيل كه در زمين فرو رفت تا خاك بر روى عباس بريزد، متوجه استخوانى شديم كه سَرِ آن پيدا شد. سريع كار را نگه داشتيم. درست همانجايى كه مى خواستيم خاكهايش را روى عباس بريزيم تا به شهدا التماس كند كه خودشان را نشان بدهند، يك شهيد پيدا كرديم.
بچه ها در حالى كه از شادى مى خنديدند، به عباس صابرى گفتند:
-
بيچاره شهيد تا ديد مى خواهيم تو رو كنارش خاك كنيم، گفت: فكه ديگه جاى من نيست بايد برم جايى ديگه براى خودم پيدا كنم و مجبور شد خودشه نشون بده...

                                                      مجيد پازوكى

                                        www.sajed.ir

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/25ساعت 3:30  توسط سرباز گمنام  | 

چرا جبهه...

 

     آمدم جبهه فقط بخاطر اينکه زنم از خونه بيرونم کرد.

آوازه اش در مخ کار گرفتن و صفر کيلومتر بودن و پرسيدن سوال هاي فضايي به گوش ما هم رسيده بود. بنده خدا تازه به جبهه آمده بود و فکر مي کرد ماها جملگي براي خودمان يک پا عارف و زاهد و باباطاهر عريانيم و دست از جان کشيده ايم. راستش همه ما براي دفاع از ميهن مان دل ازخانواده کنده بوديم اما هيچکدام مان اهل ظاهر سازي و جانماز آب کشيدن نبوديم. مي دانستيم که اين امر براي او که خبر نگار يکي از روزنامه هاي کشور است باورنکردني است.

شنيده بوديم که خيلي ها حواله اش داده اند به سر خرمن و با دوز و کلک از سر بازش کرده بودند. اما وقتي شصتمان خبردار شد که هماي سعادت بر سرمان نشسته و او کفش و کلاه کرده تا سر وقت مان بيايد. نشستيم و فکرهايمان را يک کاسه کرديم و بعد مثل نو عروسان بدقلق « بله » را گفتيم. طفلک کلي ذوق کرد که لابد ماها مثل بچه آدم دو زانو مي نشستيم و به سوالات او پاسخ مي دهيم.

از سمت راست شروع کرد که از شانس بد او يعقوب بحثي بود که استاد وراجي و بحث کردن بود.

- برادر هدف شما از آمدن به جبهه چيست؟

- والله شما که غريبه نيستيد، بي خرجي مونده بوديم. سر سپاه زمستوني هم که کار پيدا نميشه. گفتيم کي به کيه، مي رويم جبهه و مي گيم به خاطر خدا و پيغمبر آمديم بجنگيم. شايد هم شکم مان سير شد هم دو زار واسه خانواده برديم!

نفر دوم احمد کاتيوشا بود که با قيافه معصومانه و شرمگين گفت: « عالم و آدم ميدونن که مرا به زور آوردن جبهه. چون من غير از اين که کف پام صافه و کفيل مادر و يک مشت بچه يتيم هم هستم، دريچه قلبم گشاده، خيلي از دعوا و مرافه مي ترسم! تو محله مان هر وقت بچه هاي محل با هم يکي به دو مي کردند من فشارم پايين مي آمد و غش مي کردم. حالا از شما عاجزانه مي خواهم که حرف هايم را تو روزنامه تان چاپ کنيد. شايد مسئولين دلشان سوخت و مرا به شهرمان منتقل کنند! » خبر نگار که تند تند مي نوشت متوجه خنده هاي بي صداي بچه ها نشد.

مش علي که سن و سالي داشت گفت: « روم نمي شود بگم، اما حقيقتش اينه که مرا زنم از خونه بيرون کرد. گفت: «گردن کلفت که نگه نمي دارم. اگر نري جبهه يا زود برگردي خودم چادرم را مي بندم دور گردنم و اول يک فصل کتکت مي زنم و بعد ميرم جبهه و آبرو برات نمي گذارم. منم از ترس جان و آبرو از اينجا سر درآوردم.»

خبرنگار کم کم داشت بو مي برد. چون مثل اول ديگر تند تند نمي نوشت. نوبت من شد.

گفتم: « از شما چه پنهون من مي خواستم زن بگيرم اما هيچ کس حاضر نشد دخترش را بدبخت کند و به من بدهد. پس آمدم اين جا تا ان شاءالله تقي به توقي بخورد و من شهيد بشوم و داماد خدا بشوم. خدا کريمه! نمي گذارد من عزب و آرزو به دل و ناکام بمانم!»

خبرنگار دست از نوشتن برداشت.

بغل دستي ام گفت: « راستش من کمبود شخصيت داشتم. هيچ کس به حرفم نمي خنديد. تو خونه هم آدم حسابم نمي کردند چه رسد به محله. آمدم اينجا شهيد بشم شايد همه تحويلم بگيرند و برام دلتنگي کنند.»

ديگر کسي نتوانست خودش را نگه دارد و خنده مثل نارنجک تو چادرمان ترکيد. ترکش اين نارنجک خبرنگار را هم بي نصيب نگذاشت.

کتاب رفاقت به سبک تانک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/25ساعت 3:7  توسط سرباز گمنام  | 

مهمان نمی خواهید ...

به به بر سفرۀ بی ریای مردان خدا

 

خداوندا ما را نیز از سفرۀ شهادت 

                                          رزق بی منتها عطا فرما...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/12ساعت 4:38  توسط سرباز گمنام  | 

به به بر این رحمت ...

      

         السلام علیک یا حسن بن علی (علیه السلام )

 

میلاد سراسر خیر و رحمت

                           امام حسن مجتبی (علیه السلام)

                                    به پیشگاه حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه) و مقام معظم رهبری

 

              و عموم شما دوستان گرامی، خجسته و پر خیر و برکت باد ...

 

      ای بهترین ودیعۀ ماه خدا حسن (ع)

                                          ای مایۀ سرور دل مرتضی حسن(ع)

 

      ماه خدا که خوانده خدا ماه رحمتش

                                         هستی فقط تو رحمت ماه خدا حسن (ع)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/05ساعت 16:27  توسط سرباز گمنام  | 

گمنام ...

صلوات

 

     مقبره شهدای گمنام شهرک شهید محلاتی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/03ساعت 23:47  توسط سرباز گمنام  | 

اطلاعیه...

  یادواره پنج شهید گمنام شهرک شهید محلاتی

 

                     شنبه  7  مهر  1386              

 

                         ساعت  30/8   شب

 

      سخنران : سردار بسیجی حاج علی فضلی

 

               مداح : حاج حمید نیکدل

 

مکان : مینی سیتی، شهرک شهید محلاتی، فاز 2،

 

                                                      مسجد الزهراء (سلام الله علیها)

 

 

    ستاد یادواره پنج شهید گمنام شهرک شهید محلّاتی

 

                 بسیج مسجد الزهراء (سلام الله علیها) شهیدان آرویی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/03ساعت 22:47  توسط سرباز گمنام  | 

تبریک بر مجاهدان حق...

   فرا رسیدن هفتۀ عشق و ایثار و مردانگی،

 

                          هفتۀ دفاع مقدس

 

      بر دریادلانِ معرکۀ عشق و ایمان و عمل

 

                                        گرامی باد ...

 

 

  آنان که گردِ سفر را به نام دوست خریدند

 

 

        خوشا که زود رسیدند و روی دوست بدیدند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/01ساعت 23:58  توسط سرباز گمنام  | 

درد و دل با امام ...

                             درد و دل با امامم

 

   تا قیامت می توان از تو نوشت

                                         می توان از تو همیشه راز گفت

 

   روزها بیدار ماند و شب نخفت

                                        قصۀ نا گفته ات را باز گفت

 

   می توان در گوش گلها از تو گفت

                                        تا که با نام تو زیباتر شوند

 

   می توان با باغ از تو حرف زد

                                        تا درختان سبز و بار آور شوند

 

   می توان از شبنم و گل، واژه ساخت

                                        واژه هایی چون ستاره، چشمه، رود

 

   بعد،آنها را کنار هم گذاشت

                                        درخوره آوازه­ ات شعری سرود

 

   چون کبوترهای معصوم حرم

                                        می توان با یاد تو پرواز کرد

 

   زندگی وقتی به پایان می رسد

                                        با کلامت عشق را آغاز کرد

 

   ای خمینی! در کلامت زندگی ست

                                        مثل آیات پر از رمز خدا

 

   چون که با بال سخن های تو یار

                                         می پرم تا اوج، تا بی انتها

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/01ساعت 23:53  توسط سرباز گمنام  | 

خنده دندان نما ...

                      خاطره ای از شهید محمدرضا حقیقی

 

    خندۀ دندان نما

 

                           مادر آهی کشید سوزان و جانگداز؛

 

   مرا مپرس چرا قامتم چنین بشکست  

 

                              غروب کردم و خورشید داده ام از دست

 

    آن غروب غمگین را هیچگاه از یاد نمی برم؛ بیستم بهمن ٦٤؛ داشت می رفت؛گفتم مادر! می روی؟ گفت: بله. گفتم: دیگر نمی بینمت؟ گفت: نه. خم شد و از زیر قرآن گذشت. بوسیدمش. پدرش را صدا کرد: آقا! من رفتم. خداحافظ!...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/01ساعت 23:49  توسط سرباز گمنام  | 

داستان کبوتر و شهید....

 

                       داستان کبوتر و شهید....

 

   ساعت حدود ده صبح بود. بچه ها هنوز نيامده بودند پاى كار. من و يكى از بچه ها كه راننده بيل مكانيكى بود، شب در همان نزديك ارتفاع 143 فكه، كنار دستگاه خوابيده بوديم. از صبح شروع كرديم به كار و منتظر آمدن بچه ها نشديم.

    هرچه زمين را با بيل مكانيكى زيرورو مى كرديم، خبرى نمى شد. راننده هم خسته شد. خسته و كلافه. تابستان بود و هوا گرم. مقدار آبى را كه براى خوردن با خودمان آورده بوديم، داخل كلمن، گرم شده بود. تا آن روز حرف بچه ها اين بود كه در اين اطراف شهيد پيدا نمى شود و بهتر است وسايل را جمع كنيم و برويم به ارتفاع 146. اينجا ديگر هيچى ندارد. بچه ها كم كم آمدند.


   دو ساعت و نيم مى شد كه دستگاه روى يك منطقه كار مى كرد. گير كرده بود. نه مى توانست زير پاى خودش را محكم كند و بيايد جلو، و نه مى توانست بيل بزند و زمين را بكند. رو به راننده گفتم: «بيا پايين و دستگاه را بگذار تا نيم ساعتى در جا كار كند، بعد آن را مى بريم روى ارتفاع 146».


آمد پايين. رفتيم در سايه دستگاه نشستيم تا استراحت كنيم. همانجا دراز كشيدم و كلاه حصيرى اى را كه داشتم، روى صورتم كشيدم تا چُرتى بزنم. يكى از سربازها گفت:
- برادر شاد كام... اين پرنده را نگاه كن، اينجا روى دستگاه نشسته...
و اشاره كرد به پرنده اى كه روى پاكت بيل نشسته بود. نگاه كه انداختم، با تعجب ديدم پرنده مورد نظر «كفتر» است. كفترى سفيد. او هم در كمال تعجب گفت كه اينجاها كفتر پيدا نمى شود. و اين نشان مى داد كه به قول بچه ها توى كار كفتر و كفتر بازى خيلى خبره است. خنديدم. ولى او گفت: «برادر شادكام اينجا دو نوع پرنده بيشتر نداره. يكى سبزه قبا، يكى هم گنجشك هاى سياه و سفيد. اين اينجا چكار مى كند؟».


راست هم مى گفت، واقعاً غير طبيعى بود. بلند شدم و نگاهم را به كبوتر دوختم. مانده بودم كه اين حيوان چگونه توى اين هواى گرم مى تواند زنده بماند. چه جورى آمده اينجا. كمى پريد و مجدداً اطراف پاكت بيل نشست. دور آن مى چرخيد و مدام بر روى زمين نوك مى زد و بغ بغو مى كرد. حركات عجيبى از خودش نشان مى داد و سر و صدا مى كرد; به طورى كه انسان حالت تشويش و اضطراب را در آن پرنده حس مى كرد.
در افكار خودم غوطهور بودم كه يكى از بچه ها گفت: «نكنه تشنه شده؟». راست مى گفت. درِ كلمن را از آب پر كردم و بردم گذاشتم جلويش. كمى پريد. بغ بغويى كرد و آمد دور ما. شروع كرد به چرخيدن بالاى سرمان. بعد روى زمين قدم مى زد. اصلا از وجود ما نمى ترسيد. مجدداً پريد روى دستگاه و شروع كرد به بى تابى كردن. در همين احوال بود كه براى خود من سوال پيش آمد كه اين حيوان چرا اين جورى مى كند. اصلا فلسفه وجودى اين احيوان در اينجا چيست؟ اينجا چكار دارد؟ آن هم با يك همچنين حالت اضطراب و بى تابى كه از خودش نشان مى دهد و از ما نمى ترسيد.
يكى از بچه ها هوس كرد كه آن را بگيرد. گفتم گناه دارد. اذيتش نكنيم، مى ترسد. يكى از بچه ها گفت:

-          راستى، نكنه اينجا
شهيد باشد و اون مى خواد بما نشونش بده...


   با اين حرف، جا خوردم. يك لحظه خوابى را كه قبلا ديده بودم كه محل شهيدى را پيدا كردم و خواب هايى ديگر كه بچه ها ديده بودند، جلوى نظرم آمد. همه اينها نشانه هايى با خود داشتند. گفتم نكند واقعاً دارد يك چيزى را نشانمان مى دهد. سريع بلند شدم و رفتم طرف بيل. با بلند شدن من، پرنده از روى بيل برخاست و پرواز كرد و رفت. رفت و ناپديد شد. با خود گفتم شايد برود بيست سى متر آن طرف تر بنشيند، ولى خبرى نشد. چند دقيقه اى نگاه همه مان به او بود كه رفت در افق و ديگر ديده نشد.
جوان سرباز گفت: «برادر شادكام مى خواهم ايجا را بكنم. اينجا حتماً بايد چيزى باشد.» و برخاست. او كه نامش «بهزاد گيجلو» بود، نشست پشت دستگاه و شروع كرد به بيل زدن. بيل اول نه، بيل دوم را كه زد، ديدم يك چفيه مشكى خاكى زد بيرون. فرياد زدم كه دست نگاه دارد. چفيه را از خاك در آوردم و تكان دادم. يك كلاه آهنى هم بغلش بود. آرام، با دست خاك هاى اطرافش را خالى كرديم
و ديديم كه يك شهيد خفته است.
نكته بسيار جالب در وجود اين شهيد، موهاى زيبايش بود، خيلى زيبا و قشنگ انگار كه تازه شانه كرده باشند. و اين در حالى بود كه سرش اسكلت شده بود فرقى كه روى موهاى سرش باز كرده بود، به همان حالت باقى بود. موهايش قشنگ شانه خورده بود. موهايش قشنگ شانه خورده بود. موهاى مشكى و لختى داشت. روى پيشانى بند سرخى كه بسته بود، مقدارى از موهايش آويزان مانده بود. چهره اش به نظرم خيلى زيبا آمد.
آقا سيد ميرطاهرى و بچه ها بعداً اسمش را در آوردند و به خانواده اش هم گفتند كه چگونه او را پيدا كرده اند. متأسفانه من نامش را به خاطر ندارم.


   پيدا شدن اين شهيد، باعث شد كه ما به ذهنمان برسد كانالى را كه آن شهيد اولش افتاده بود، بيل بزنيم و زديم; ده پانزده متر كه كنديم، چيزى پيدا نشد. ديگر داشتيم نااميد مى شديم. يك مقدار وسايل و تجهيزات پيدا كرديم ولى شهيد نبود. امتداد كانال مى رسيد به ارتفاع 146. تا آنجا را كنديم. در همان امتداد بود كه رسيديم به سنگر فرماندهى نيروهاى عراق و تعدادى شهيد يافتيم. مى توانم بگويم با يافتن آن شهيد، ما توفيق يافتيم كه حدود يكصد شهيد آنجا بيابيم و به آغوش خانواده ها باز گردانيم.



                                                   مرتضى شادكام

                                         www.sajed.ir

                                                   

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/30ساعت 16:13  توسط سرباز گمنام  | 

حق شهدا ...

 

   چرا و به چه دلیل حق شهدا

 

                  از حق سایر خدمتگزاران بیشتر و عظیم­تر است؟

 

   البته دلیل دارد. همه ي گروههای خدمتگزار دیگر مدیون شهدا هستند، ولی شهدا مدیون آنها نیستند یا کمتر مدیون آنها هستند؛ عالم در علم خود و فیلسوف در فلسفه ي خود و مخترع در اختراع خود و معلم  اخلاق در تعلیمات اخلاقی خود نیازمند محیطی مساعد و آزادند تا خدمت خود را انجام دهند ولی شهید آن  است كه با فداکاری و از خود گذشتگی خود و با سوختن و خاکستر شدن خود محیط را برا  دیگران مساعد مي كند.

 

   شهید مثل شمع است كه خدمتش از نوع سوخته شدن و فانی شدن و پرتو افکندن است، تا دیگران در این پرتو  كه به بهاي نيستي او تمام شده بنشیند و آسایش بیابند وكار خويش را انجام دهند. آري، شهدا شمع محفل بشریت اند؛ سوختند و محفل بشریت را روشن کردند.

 

   این محفل تاريك مي ماند هیچ دستگاهی نمي توانستد كارخود را آغاز كند یا ادامه بدهد. انسان كه در روز در پرتو خورشید تلاش مي كند و یا شب در پرتو چراغ یا شمع ار انجام مي دهد، به همه چیز توجه دارد جز به آنچه پرتو افشانی مي كند كه اگر پرتو افشانی او نبود همه ي حركت ها متوقف و جنب و جوش ها راکد مي شود. شهدا پرتو افشانان و شمع هاي فروزنده ي اجتماع اند كه اگر پرتو افشاني آنها در ظلمات و استبداد ها و استعبادها نبود بشر ره به جايی نمي برد.

 

                                       خون شهید

 

   شهید چه مي كند؟ شهید تنها کارش این نیست كه در مقابل دشمن مي ایستد، یا دشمن را مي زند یا از دشمن مي خورد؛ اگر تنها این بود، باید بگوييم آن وقتی كه از دشمن مي خورد و خونش را مي ریزند خونش هدر رفته. نه، هیچ وقت خون شهید هدر نمي رود، خون شهید به زمین نمي ریزد، خون شهید هر قطره اشک تبدیل به صدها قطر و هزار ها قطره، بلکه به دريايي از خون مي گردد و در پيكر اجتماع وارد مي شود.

پیغمبر مي فرماید:

 

  «هیچ قطره ای در مقیاس حقیقت در نزد خدا از قطره ي خونی كه در راه خدا ریخته شود بهتر نیست.»

 

   شهادت تزریق خون است به پيكره ي اجتماع؛ این شهدا هستند كه به پيكره ي اجتماع و در رگ های اجتماع- خاصه اجتماعاتی كه دچار كم خونی هستند- خون جدید وارد مي كند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/30ساعت 15:50  توسط سرباز گمنام  | 

یا زیارت یا شهادت ...

 

   جا ماندگان از قافله عشق...

 

  کاروان شهدا مقصدشان کرببلاست

 

            بار بندید رفیقان سفری در راه است

 

        هر که دارد هوس کرببلا بسم الله ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/30ساعت 0:43  توسط سرباز گمنام  | 

این شهر جای زندگی نیست...

 

   باور کن این شهر جای زندگی نیست

 

                                    تا خدایانند جای بندگی نیست

 

   این تیره دلها از شقایق سر بریدند

 

                                   این ها برای آخرت ذلت خریدند

 

   دیندارهای شهر ما در خواب رفتند

 

                                     اهل غمار و عشق بازی آب رفتند

 

   دیگر کسی دعاو اهل صفا نیست

 

                                    دیگر کسی دنبال مردان خدا نیست

 

   چشمی دگر از ترس داور غرق نم نیست

 

                                  بی دین دنیا پیشگان در شهر کم نیست

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/30ساعت 0:18  توسط سرباز گمنام  | 

ظلمت و نور ...

 

   «من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم، ولی با همین  روشنایی کوچک، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان میدهم و کسی که به دنبال نور است. نور هر چقدر کوچک باشد در قلب او بزرگ است».

 

 

                                             شهید دکتر مصطفی چمران

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/30ساعت 0:7  توسط سرباز گمنام  | 

شهدای گمنام...

شادی ارواح شهدا صلوات

 

   خداوندا ما را به کوی

 

               پرستوهای گمنام خویش برسان ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/28ساعت 18:0  توسط سرباز گمنام  | 

نصایح رهبری...

 

  فرازهایی از بیانات رهبر معظم انقلاب

 

   در نماز جمعه 23/6/86 (هفته اول ماه مبارک رمضان)

 

   * اگر بخواهيم در يك جمله ماه رمضان را تعريف كنيم، بايد عرض كنيم ماه فرصتها. فرصتهاى فراوانى در اين ماه در برابر من و شماست. اگر از اين فرصتها بتوانيم درست استفاده كنيم، يك ذخيره‏ى عظيم و بسيار ارزشمندى در اختيار ما خواهد بود.

اميرالمؤمنين (عليه‏ الصّلاة والسّلام) سؤال ميكند از پيغمبر (صلی الله علیه و آله) كه در اين ماه كدام عمل بافضيلت‏تر است. در جواب ميفرمايند: «الورع عن محارم اللَّه». اجتناب از گناهان و از محارم الهى، بر كارهاى اثباتى و ايجابى مقدم است؛ جلوگيرى از آلودگى و زنگار روح و دل است.

   رسول مكرم فرمودند كه «شهر دعيتم فيه الى ضيافة اللَّه»؛ اين يك ماهى است كه شما در اين ماه دعوت شده‏ايد به ميهمانى الهى. خود اين جمله در خور تدبر و تأمل است؛ دعوت به ميهمانى الهى. اجبار نكردند كه همه‏ى افراد از اين ميهمانى استفاده كنند؛ نه، فريضه قرار داده‏اند؛ اما تحت اختيار خود ماست كه از اين ميهمانى استفاده بكنيم يا نكنيم. بعضى هستند كه در اين ميهمانى عظيم اصلاً فرصت اين را پيدا نميكنند كه به اين دعوتنامه توجه كنند. غفلت آنها، فرورفتگى آنها در كار ماديت و دنياى مادى به قدرى است كه آمدن و رفتن ماه رمضان را نميفهمند. مثل همين كه كسى را براى يك ميهمانى بسيار با شكوه و پرخير و بركتى دعوت كنند و او فرصت نكند؛ غفلت كند از اينكه كارت دعوت را حتّى نگاه كند. اينها كه دستشان بكلى خالى ميماند. بعضى ميفهمند اين ميهمانى هست، اما به اين ميهمانى نميروند. كسانى كه خداى متعال به آنها لطف نكرده است و توفيق نداده كه با اينكه عذرى ندارند، روزه را نميگيرند يا از تلاوت قرآن يا از دعاهاى ماه رمضان محروم ميمانند، آنها همين افراد هستند. كسانى هستند كه وارد اين ميهمانى نميشوند، نمى‏آيند به اين ميهمانى؛ حساب اينها روشن است. جمع كثيرى از مردم مسلمان - امثال ما - وارد اين ميهمانى ميشويم، اما بهره‏ى ما از اين ميهمانى به يك اندازه نيست؛ بعضى‏ها بيشترين بهره را از اين فرصت ميبرند.

 

   * امروز ما از لحاظ موقعيت سياسى از چهار سال قبل و پنج سال قبل كه امريكائى‏ها آن هدف را شروع كردند، بالاتريم. امروز ما از لحاظ تمكن علمى بالاتريم؛ از لحاظ منابع مالى جلوتريم. امروز ملت ما از لحاظ نشاط و آمادگى روحى جلوترند. امروز ملت ما از لحاظ حاكميت ارزشهاى انقلابى و مبانى امام بزرگوار، جلوتر از گذشته است. در طول اين چهار پنج سال هرچه تلاش كردند، بعكس، ملت ايران زنده‏تر، هوشيارتر، بانشاط­تر و در صحنه‏ترند و در هيچ مسأله‏اى نيست كه انسان ببيند ملت ايران از خودشان بى‏تفاوتى نشان ميدهند، در حالى كه جاى حضور آنهاست. محصول امريكا اين است: شكست كامل در قضيه‏ى اهداف خود. علاوه بر اين، امريكائى‏ها امروز از طرف امت اسلامى مورد سؤالند و استيضاح ميشوند. امروز امريكا در افكار عمومى ملت اسلام و امت اسلامى محكوم است. مى‏شنويد اين نظرخواهى‏ها و نظرسنجى‏هاى گوناگون را در اطراف دنياى اسلام؛ همه حكايت ميكند از منفوريت امريكا و محكوميت امريكا؛ اينها مورد سؤالند.

 

   * برادران و خوهران عزيز! ملت بزرگ ايران! قدر خودتان را بدانيد؛ قدر اين راه را بدانيد؛ قدر اين صراط مستقيمى كه شما را قدرتمند و عزيز كرد و دشمن شما را در مقابل شما كوچك و حقير كرد، بدانيد. اين راه، راه خداست؛ دعوت پيامبران خداست؛ راه حاكميت اسلام است.

 

   * ملت ما هوشيار باشند، بيدار باشند. شما به بركت اين بيدارى و هوشيارى كارهاى زيادى كرده‏ايد، عرصه‏هاى زيادى پيش رفته‏ايد و تصرف كرده‏ايد، موفقيتهاى بزرگى به دست آورده‏ايد؛ باز هم در سايه‏ى همين بيدارى و هوشيارى است كه خواهيد توانست قله‏ها را فتح كنيد، خواهيد توانست خود را از آسيب‏پذيرى بيرون بياوريد. كارى كنيد كه ديگر كسى جرأت نكند ملت ايران را تهديد هم بكند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/28ساعت 17:39  توسط سرباز گمنام  | 

روایت شیدایی...

 

روایت شیدایی

 

   عجب تمثیلی است که علی مولود کعبه است... یعنی باطن قبله را در امام پیدا بکن!

 

ساحل را دیدهای که چگونه در آیینه آب وارونه انعکاس یافته است؟ سر آنکه دهر بر مراد سفلگان می چرخد این است که دنیا وارونه آخرت است.

 

   خون حسین(ع) و اصحابش، کهکشانی است که بر آسمان دنیا راه قبله را می نماید؛

راهی که آن قافله عشق پای در آن نهاده راه تاریخ است و آن بانگ الرحیل هر صبح در همه جا برمی خیزد و اگر نه، این راحلان عشق، بعد از هزار و سیصد و چهل و چند سال به کدام دعوت است که لبیک گفته اند؟

 

   اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را ! اکنون بنگر حیرت عقل را و جرات عشق را! بگذار عقلان مار به ماندن بخوانند... راحلان طریق عشق می دانند که ماندن نیز در رفتن است. جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی، و این اوست که ما را کشکشانه به خویش می خواند.

 

   عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو! و این هر دو عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود. اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نبرد، عشق را در راهی که می رود، تصدیق خواهد کرد؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست.

 

   یاران! شتاب کنید که زمین نه جای ماندن، که گذرگاه است... گذرگاه از نفس به سوی رضوان حق، هیچ شنیده ای که کسی در گذرگاه رحل اقامت بیفکند؟

قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا...

 

این سخنی است که پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می سازد.

 

   ... و تو ای آنکه در سال شصت و یکم هجری هنوز در ذخائر تقدیر نهفته بوده ای و اکنون در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشر پا ی به سیاره زمین نهاده ای، نومید مشو که تو را نیز عاشورایی است و کربلا که تشنه خون توست  و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگیهایش هجرت کنی و به کهف حصین لازمان و لامکان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مکان خود را به قافله سال ششصد و یکم هجری برسانی و در رکاب امام عشق به شهادت رسی...

 

 

                                                 شهید سید مرتضی آوینی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/28ساعت 17:17  توسط سرباز گمنام  | 

خدا بود و دیگر هیچ نبود

                           

                       خدا بود و دیگر هیچ نبود

 

   ای درد اگر تو نمایندۀ خدایی که برای آزمایش من قدم به زمین گذاشته ای تو را می پرستم، تو را در آغوش می کشم و هیچ گاه شکوه نمی کنم .

بگذار بندبندم از هم بگسلد، هستیم در آتش درد بسوزد و خاکسترم به باد سپرده؛ باز صبر می کنم و خدای بزرگ را عاشقانه می پرستم.

 

   ای خدا، این آزمایش های دردناکی که فرا راه من قرار داده ای؛ این شکنجه های کشنده ای را که بر من رو داشته ای، همه را می پذیرم.

خدایا، با غم و درد انس گرفتم آتش بر من سلامت شده و شکست و ناملایمات عادی گشته است.

 

خطر و مرگ، دوستان صادق من شده اند.

 

از ملاقاتشان لذت می برم  و مصاحبتشان را آروز می کنم.

 

   خدایا، کودک که بودم از بلندی :آسمان و  ستارگان درخشنده اش لذت می بردم، اما امروز از آسمان لذت می برم زیرا بدون آن خفه می شوم؛ زیرا اگر وسعت و عظمت آن از شدت درد روحیم نکاهد دیگر خفه می شوم.

 

                                     شهید دکتر مصطفی چمران

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/28ساعت 17:6  توسط سرباز گمنام  | 

پرواز بی نام و نشان ...

                                شوق پرواز

 

  با همه ي بي سر و سامانيم
                                        باز به دنبال پريشانيم


  طاقت فرسودگي ام هيچ نيست
                                         در پي ويران شدني آنيم


  آمده ام بلكه نگاهم كني
                                        عاشق آن لحظه طوفانيم


  دلخوش گرماي كسي نيستم
                                         آمده ام تا تو بسوزانيم


  آمده ام با عطش سالها
                                        تا تو كمي عشق بنوشانيم


  ماهي برگشته ز دريا شدم
                                       تا تو بگيري و بميرانيم


  خوبترين حادثه مي دانمت
                                      خوبترين حادثه مي دانيم؟


  حرف بزن ابر مرا باز كن
                                      دير زماني ست كه باراني ام


  حرف بزن، حرف بزن سالهاست
                                     تشنه يك صحبت طولانيم


  ها... به كجا مي كشيم خوب من؟
                                     ها... نكشاني به پريشانيم!

 

  خوش بر احوال آنان که جذبه عشقِ معشوق به ایشان

 

                  شوقِ  پرواز بی نام و نشان عطا نمود...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/24ساعت 3:36  توسط سرباز گمنام  | 

شهید زین الدین ...

شهید زین الدین

 

  خداوندا قلوب ما را نیز به پاکی قلب خوبانت ،

 

                        نور ایمان و معرفت عطا فرما...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/24ساعت 1:58  توسط سرباز گمنام  |